من تمام نشده بودم مثل همه زن هایی که قرار است همیشه تنها باشند
و عشق را بهانه می کنند تا بتوانند زندگی کنند. عشق، سبزه عیدی بود که در
سیزده به در از روی کاپوت ماشین یکی دیگر افتاده بود ، نه جلوی پایم ، بلکه درست
توی بغلم. من تنها میتوانستم آن را به اولین آب جاری بسپارم و برگردم و جایی پیدا کنم که
بتوانم زندگی کنم…